امیر مهدی حقیقت: لحظهای که مرا دگرگون کرد: در میان ویرانههای بمبارانشدهی یک بلوک آپارتمانی در زمان جنگ ایران و اسرائیل، کتابی را دیدم که خودم ترجمه کرده بودم. دیدن اثرم، پارهپور و سوخته اما همچنان خوانا، مرا متوجه اهمیت ترجمه و محافظت از داستانها کرد؛ تا زمانی که همه چیز از میان میرود، آنها باقی بمانند.
در میان آوارهای یک بلوک آپارتمانی فرو ریخته، تصویری یگانه در ذهنم حک شد: کتابی که از انگلیسی به فارسی ترجمه کرده بودم، نیمهمدفون در میان گرد و غبار و خاکستر افتاده بود. جلدش پاره و لکهدار شده بود، صفحاتش لولهشده و سوخته بود، اما هنوز خوانا بود. هنوز سخن میگفت.
دو روز قبل، در ۱۳ ژوئن ۲۰۲۵، اصابت موشکهای اسرائیل به تهران آغاز شد. هیچ آژیر خطری در کار نبود، فقط انفجارهای ناگهانی و سهمگین. اینترنت به طور کامل قطع شد. من در آپارتمانم مشغول ترجمهی کتاب «ترجمهی خودم و دیگران» اثر «جومپا لاهیری» بودم؛ کتابی دربارهی معنای انتقال کلمات میان زبانها و اخلاق و اضطرابهای سکنا گزیدن در صدای دیگری. در حالی که ساختمانها فرو میریختند، من نشسته بودم و متنی را ویرایش میکردم که با لحن آرام خود، از پایداریِ «معنا» دفاع میکرد.
با حمله اسرائیل به ایران، همه چیز متوقف شد. کتابی که ناشرم قصد داشت به زیر چاپ بفرستد، با تعطیلی چاپخانه بلاتکلیف ماند. کتابفروشیها یکی پس از دیگری بسته شدند. یک شب که صدای انفجارها بیش از حد نزدیک بود، من و خانوادهام از پلهها به سمت زیرزمینِ زیر پارکینگ دویدیم. نمیتوانستم از فکر قفسههای کتاب در آپارتمانم بیرون بیایم؛ قفسههایی پر از لغتنامه، نسخههای کمیابی که سالها برای جمعآوریشان وقت صرف کرده بودم و تکتک کتابهایی که تا به حال ترجمه کرده بودم. آن کتابخانه تمام دارایی و حاصل زندگی من بود. من نمیدانستم آیا من یا آن کتابها، از این شب جان سالم به در میبریم یا نه.
همسرم همراه با والدینش به شهرهایی رفتند که فکر میکردند امنتر است. مکانهایی که چند روز بعد، آنها هم مورد اصابت قرار گرفتند. دخترم برای ماندن نزد مادرش به شهر دیگری سفر کرد. وقتی قطارش در حال حرکت بود، عکسی برایم فرستاد: در دوردست، کارخانهای در حال سوختن بود و دود سیاه به آسمان زبانه میکشید. عزیزترین کسانم ناگهان در جای دیگری بودند و گویا خطر آنها را تعقیب میکرد.
در زمان جنگ ایران و اسرائیل، حالات روحی مثل وضعیت آبوهوا در شهر جریان داشت: ترس ناگهانی، اضطراب، خشم از بیعدالتی و سپس بیحسی. فراتر از آسیبهای روحی، بمباران توانایی کار کردن را از من گرفته بود. بدون برق و اینترنت، به جستجوهای لحظهای و منابعی که امر ترجمه به آن وابسته است، دسترسی نداشتم.
بیرون از خانه، موج انفجار پنجرهها را از قاب درآورده بود؛ در خانهی پسرداییام، تمام شیشهها خرد شده بود، اثاثیه آسیب دیده بود و وسایل شکستهی خانه در تمام اتاقها پخش بود. وقتی به آنجا رفتم، زنی را دیدم که مقابل ویرانهها پشت سهپایهی نقاشی نشسته بود و نقاشی میکرد؛ او نمیگذاشت سکوت و غبار حرف آخر را بزنند.
تصویری از «پرنیا عباسی» در شبکههای اجتماعی دست به دست میشد: شاعر جوان ۲۳ سالهای که در اثر اصابت موشک به یک ساختمان کشته شده بود. شعر او در کنار تصویرش دستمایهی کاربران شده بود: «تمام میشوم / میسوزم / همان ستارهی خاموش خواهم بود.»
در خیابانی که زمانی از آنجا لغتنامه میخریدم، پیرزنی را دیدم که میان کوچهها میدوید و نامی را صدا میزد. همسایهها میگفتند او پسرش را بیش از ۳۰ سال پیش در جنگ ایران و عراق از دست داده و حالا به دلیل آلزایمر، بمبها خاطرهای مدفون را در او بیدار کردهاند. او به دنبال فرزندی میگشت که هرگز به خانه بازنمیگشت؛ در هیچ زبانی.
همهی ما به نوع خود در حال ترجمه بودیم: تبدیل ویرانی به تصویر، مرگ به شعر و سوگ به جستجو.
یک هفته پس از آغاز حمله اسرائیل به ایران، در حالی که هنوز در محاصرهی ویرانی بودم، خود را در حال ترجمهی «ماههای بسیار» (Many Moons) یافتم؛ قصهی کودکانهای از «جیمز تربر» دربارهی پادشاهی که دخترش تنها در صورتی بهبود مییابد که بتواند ماه را در دست بگیرد. اگرچه این کتاب برای کودکان نوشته شده بود، اما در آن لحظه معنای عمیقی برای من داشت. خودِ تربر که پس از حادثهای در کودکی بیناییاش را به تدریج از دست داد اما تا پایان عمر به خلق اثر ادامه داد، چیزی دربارهی تلاش برای دست یافتن به غیرممکنها میدانست. با خود فکر کردم که آیا «ماه» همان صلحی است که همهی ما در آرزوی آنیم؟ چیزی که به نظر دستنیافتنی میرسد، اما همچنان ارزش تلاش کردن را دارد.
در آن شبهای بمباران و حمله مداوم اسرائیل به ایران، فهمیدم که ترجمه چیزی فراتر از یک مهارت ادبی است: ترجمه، نوعی مقاومت بود؛ نوعی ماندن و تاب آوردن.
یک روز در روشنایی کامل، انفجارها به زندان اوین در تهران اصابت کرد؛ در همان ساعتها، من در حال ترجمه بخشهایی از کتاب لاهیری دربارهی «آنتونیو گرامشی»، رهبر سابق حزب کمونیست ایتالیا بودم که در سلول زندانش، لغتنامههای بیشتری میخواست و اصرار داشت که مطالعهی زبان به «فعالیت اصلی» او تبدیل شود. برای گرامشی، ترجمه همانطور که لاهیری میگوید همزمان «یک واقعیت، آرزو، انضباط، لنگرگاه و استعاره» بود. او زمانی گفته بود که حتی اگر قرار باشد اعدام شود، شب قبل از آن را با آرامش به مطالعهی زبان چینی خواهد گذراند.
و بعد، آن عکس از راه رسید. آن را در یک سایت خبری دیدم و متوجه شدم که در میان ویرانههای یک بلوک آپارتمانی دیگر، یکی از ترجمههای قدیمی من افتاده است؛ زخمی اما سالم، با نام من که روی جلد چاپ شده بود. تصویر رنگی بود، اما در میان بتن و آوار، چنان بیروح بود که انگار سیاه و سفید است. در بیشتر سالهای فعالیتم، من نامرئی بودم، همانطور که همهی مترجمان هستند. اما اینجا اثرم مرئی شده بود؛ زخمی، اما زنده.
مدت زیادی به آن تصویر خیره شدم. لاهیری مینویسد که «هر ترجمهای یک کنش سیاسی است»، اما من هرگز سنگینی این جمله را تا آن لحظه با تمام وجود حس نکرده بودم. ترجمه کردن، حتی زیر بمباران و حمله مداوم اسرائیل به ایران، به این معنا بود که بگوییم: «این صدا اهمیت داشت». این صدا پاک نخواهد شد. ترجمه کردن فقط جابجا کردن داستانها میان زبانها نیست، بلکه کمک به ماندگاری آنهاست، زمانی که همهی چیزهای دیگر از هم میپاشد. ترجمه، یک نه گفتنِ آرام و سرسختانه به ناپدید شدن است.
منبع: دگاردین
