هشدار: این متن شامل جزئیات خشونتآمیز و تکاندهنده از اعتراضات ۱۸ دی ماه در شهر رشت میباشد که ممکن است برای برخی خوانندگان ناراحتکننده باشد.
گاردین با اتکا به روایتهای دستاول، ویدئوها و عکسها، خط زمانی وقایع هولناک اعتراضات ۱۸ دی ماه در رشت را بازسازی کرده است.
پنجشنبه ۸ ژانویه (۱۸ دی)، ایران در تاریکی فرو رفت. در اوج اعتراضات گستردهی سراسری، دولت، اینترنت، تماسهای تلفنی و تقریبا تمامی راههای ارتباطی با خارج از کشور را قطع کرد. همان شب سرکوبی خشونتبار آغاز شد. در برخی شهرها نیروهای حکومتی به سوی جمعیت آتش گشودند و طی دو روز خونین هزاران نفر کشته شدند. بنا به برخی برآوردها حتی ممکن است دهها هزار نفر. قطع اینترنت باعث شد شکلگیری تصویری روشن از آنچه رخ داده بود – بر پایهی گزارش شاهدان، ویدئوها، عکسها و شهادت بیمارستانها – زمانبر شود.
به گفتهی گروههای حقوق بشری، زمانی که خشونت آغاز شد، در بیش از ۲۰۰ شهر تظاهرات جریان داشت. این روایت، آنچه در یکی از این شهرها رخ داد را بازگو میکند.
اعتراضات ۱۸ دی ماه (پنجشنبه ۸ ژانویه)
ساعت ۵ عصر
در لحظهای که مقامات جمهوری اسلامی اینترنت را قطع کردند، علی ۳۶ ساله و دوستانش از پیش به سمت خیابان شریعتی – در امتداد بازار بزرگ رشت در مرکز ایران – برای شرکت در اعتراضات ۱۸ دی ماه در حال حرکت بودند. وقتی به خیابان رسیدند، هزاران نفر آنجا بودند و شعار آزادی سر میدادند.
اعتراضات از سهشنبه شدت گرفته بود و مردم از شهرهای کوچک اطراف برای پیوستن به آن راهی رشت میشدند. آنها به بازار بزرگ شهر سرازیر شدند؛ بازاری تاریخی و پرجنبوجوش که در شبکهای از کوچههای درهمتنیده گسترده است. موقعیت بازار رشت در نزدیکی مسجد «حاج مجتهد» و در تقاطع خیابانهای اصلی شهر، آن را به قلب تپندهی زندگی این شهر و به محل طبیعی تجمع معترضان تبدیل کرده بود. آن شب کوچههای باریک بازار مملو از جمعیت بود. علی میگوید: «تخمین میزنم بیش از ۲۰ هزار نفر اطراف کوچهها و بلوارهای نزدیک بازار بودند.»
به گفتهی او، مردم در هر سنی در اعتراضات ۱۸ دی حضور داشتند. «دوستم، همسر و دو دخترش را آورده بود، یکی ۹ ساله و دیگری ۱۲ ساله. همه خوشحال بودیم و حس میکردیم در کنار هم برای آزادی ایستادهایم.» حتی وقتی فهمیدند اینترنت قطع شده، نگران نشدند: «مهم نبود اینترنت یا تماس تلفنی قطع باشد؛ همه با هم بودیم و هیچ ترسی نداشتیم.
حدود یک کیلومتری شمالغرب خیابان شریعتی، سیامک ۴۰ ساله حضور داشت. او ابتدا برای پیوستن به اعتراضات ۱۸ دی محتاط بود؛ با بزرگتر شدن جمعیت، جو اطراف سنگین و پرتنش شده بود. اما او دلیل این جمعیت عظیم را کاملاً درک میکرد؛ خشم و امید را همزمان در چهرهی مردم میدید.
او میگوید: «مردم به آخر خط رسیده بودند. توان خرید ابتداییترین چیزها را نداشتیم.» اوایل همان هفته در بازار ۲ کیلو نارنگی خریده بود که ۵۸۰ هزار تومان برایش هزینه داشت؛ بیش از دستمزد یک روز کارگر با حداقل در ایران. «مردم هیچ چیزی نمیتوانستند بخرند. فقط میایستادند و نمیتوانستند غذا بخرند. همین خشم را شعلهور کرد.»
وقتی با خودرو در شهر میچرخید، پیرمردها، کودکان و خانوادههای کامل را میدید که به راهپیمایی میپیوندند. گروههای نوجوان از ماشینها پیاده میشدند و به سمت بازار میرفتند. «شیشهی ماشین را پایین دادم و گفتم: خدا نگهدارتان باشد، امیدوارم در امان باشید.» اما با گذشت روز، از پرشمار بودن مردم دلگرم شد. «تا عصر پنجشنبه حرفها عوض شد. مردم از ماندن در خانه خجالت میکشیدند. پدر و مادرها از بچههایشان حرف میزدند و باز میگفتند چرا نرویم؟ دیگر فقط پول مطرح نبود، مسئله کرامت بود.» او هم به جمعیت پیوست.
ساعت ۸ شب
با فرارسیدن شب بر بازار و خیابانهای اطراف، کسی قصد رفتن به خانه نداشت. عبور از میان جمعیت زمان میبرد. سیامک از بلوار معلم – حدود ۱۵ دقیقه پیاده تا بازار – آرامآرام از کوچهها گذشت و به میدان شهرداری در همان محدودهی بازار رشت رسید. برای دید بهتر روی پشتبام رفت. میگوید: «جمعیت عظیم بود. تمام خیابانها پر شده بود.»
در خیابان شریعتی، علی و دوستانش هنگام نزدیک شدن به کوچههای اطراف بازار رشت شعار میدادند. به گفتهی او فضا شادمانه بود – تا اینکه ناگهان چیزی تغییر کرد. «حس پیروزی تبدیل به ترس شد. نمیتوانم ثانیههای قبل از فاجعه را توصیف کنم. قلبهایمان تند میزد. نیروهای امنیتی و افراد لباسشخصی نقابدار ما را محاصره میکردند.» او خودروهای سفید تویوتا هایلوکس مجهز به مسلسل را دید که به داخل جمعیت میآمدند. حتی در آن لحظه هم، میگوید، آنها واقعا نترسیده بودند؛ نمیتوانستند تصور کنند چه اتفاقی قرار است رخ دهد.
سیامک که کمی بیرون بازار رشت بود، صدای تیراندازی را تشخیص داد.
«صدای انفجار و تیراندازی ممتد از سمت بازار رشت میآمد. مردم به سمت خیابانهای اطراف فرار میکردند. بعضی فریاد میزدند، بعضی خونآلود بودند. از آنها فهمیدیم داخل چه خبر است.» کمی بعد بوی دود را حس کرد و نور قرمزی در آسمان دید. آتش بازار را فرا گرفته بود.
ساعت ۸:۳۰ شب
علی فکر میکند حدود ۸:۳۰ بود که دید بازار رشت در حال سوختن است. دقیقا مشخص نیست آتش از کجا و چگونه شروع شد، اما به گفتهی او «سریع گسترش یافت». «مردمِ داخل بازار در دوراهی بودند؛ به سمت ما بدوند یا کسانی را که در آتش بودند نجات دهند. همین که دود پخش شد و ما سعی میکردیم جا باز کنیم، جمعیت عظیمی را دیدیم که از آتش میگریخت و به خیابان میدوید.» سپس نیروهای امنیتی شروع به تیراندازی کردند.
«نیروهای امنیتی به جمعیتِ در حال فرار شلیک کردند. دیدم مستقیم به سر مردم با کلاشینکف، ژ۳ و حتی دوشکا شلیک میکنند. انگار جهنم را میدیدی که میسوزد. هنوز هم نمیتوانم آنچه دیدم را توصیف کنم.» گروهی از ماموران به سمت او آتش گشودند و علی و دوستانش برای پناه گرفتن دویدند.
با سرازیر شدن جمعیت از بازار رشت به خیابانهای اطراف، سیامک از فراریان پرسید چه شده است. «گفتند بازار شهرداری و بازار بزرگ را آتش زدهاند و اجازهی ورود به آتشنشانها داده نمیشود. کوچههای باریک بازار مردم را به دام انداخته بود. وقتی آتش گسترش یافت، مردم مجبور شدند انتخاب کنند: بمانند و بسوزند یا بیرون بیایند. وقتی بیرون آمدند، به آنها شلیک شد.»
رسانههای دولتی جمهوری اسلامی اعلام کردند بازار و یکی از مساجد آن توسط «آشوبگران وابسته به خارج» سوزانده شده است. علی که بیرون بازار بود میگوید صحنهی یک کشتار را با چشم خود میدید. «نمیتوانم کلماتی برای توصیف آنچه دیدم پیدا کنم. مردم سعی میکردند آتش را خاموش کنند. اما گروهی لباسشخصی به جمعیتی که میخواست آتش را مهار کند حمله میکرد و همان گروه مانع ورود آتشنشانها میشد. مردم را کاملا به دام انداخته بودند و به کسانی که فرار میکردند هم شلیک میکردند.»
علی میگوید وقتی بازار رشت در آتش بود، دید مسجد حاج مجتهد هم در شعلهها فرو رفت. «هنوز نمیتوانم آنچه جلوی چشمم اتفاق افتاد را در ذهنم تحلیل کنم. بچهها، زنان و سالمندان را دیدم که هدف گلوله قرار گرفتند… بیانش سخت است. دیدم به سر خیلیها شلیک کردند. خون در خیابانها جاری شد.» به گفتهی او نیروهای امنیتی و مردان مسلح لباسشخصی «به دنبال فراریان میرفتند. به آنها شلیک میکردند – انگار خاکسترها را هم تعقیب میکردند و میسوزاندند.»
«من هرگز از آنچه دیدم بهبود پیدا نمیکنم. هرگز دوباره نمیخواهم چنین چیزی را در زندگیام ببینم.»
ساعت ۹ شب تا نیمهشب
برای سیامک، پسلرزهها به اندازهی آشوب اولیه فاجعهبار بود. «مردم را میدیدم که در خیابانهای منتهی به بازار رشت بر روی زمین میافتادند. تیراندازی از چند جهت میآمد. انفجارهای بلندی بود که مردم به آنها بمب صوتی میگفتند. خودروهای سفید تویوتا هایلوکس پر از نیروهای نقابدار زیر پلها و در خروجیها مستقر بودند.»
شایعه شد کسانی که از تیراندازی اولیه داخل بازار رشت جان سالم بردهاند، اگر بیرون بیایند توسط مردان مسلح «کارشان تمام میشود». او با بغض میگوید: «نمیگذاشتند زخمیها زنده بمانند.»
چندین گروه حقوق بشری گزارش دادند که مقامات تا بعد از نیمهشب اجازه ندادند خودروهای آتشنشانی برای مهار آتش وارد بازار رشت شوند. در حالی که مغازهها و خانهها میسوخت، علی و سیامک از آشوب عقب نشستند. اما همان شب دوباره برگشتند تا ببینند چه باقی مانده است.
ساعت ۲ بامداد
در ساعات اولیهی بامداد، علی و دوستانش برای بررسی خیابانهای اطراف بازار رشت بازگشتند. او میگوید به نظر میرسید حدود ۵۰۰ مغازه سوخته و هنوز لکههایی از آتش باقی است. «انگار شهر به خاکستر تبدیل شده بود. مثل یک کابوس وحشتناک بود.» برخی اجساد از میان ویرانهها بیرون آورده شده و در خیابانها افتاده بود، سوخته و غیرقابلشناسایی.
او میگوید: «فکر نمیکنم خانوادهها جز آزمایش دیانای راهی برای شناسایی عزیزانشان داشته باشند.»
در بیمارستانها و درمانگاههای شهر، موج مجروحان سرازیر شده بود. به گفتهی پزشکی که به دلیل ترس از تلافی، نامش فاش نشده و گزارشهای پزشکان اورژانس رشت را گردآوری کرده است، بیمارستانها «صدها مصدوم سوختگی از منطقهی بازار رشت» دریافت کردند. «از جمله اجسادی با سوختگی جزئی و بیمارانی با سوختگیهای گسترده درجه سه و چهار که در روزهای بعد جان باختند». همچنین «صدها بیمار با جراحات ترکیبی گلوله و سوختگی مراجعه کردند که با تیر خوردن هنگام فرار از منطقهی در حال سوختن سازگار است.»
این پزشک میگوید الگوی جراحات و تلفات ثبتشده توسط کادر درمان «بیشتر شبیه سناریوهای نبرد شهری است تا کنترل متعارف جمعیت.»
سپیدهدم
وقتی علی حدود ساعت ۵ صبح دوباره برگشت، اجساد از خیابانها جمعآوری شده بود.
برای سیامک که بعداً از کشور گریخت، خاطرهی اعتراضات ۱۸ دی و رنج بیپایانی که خانوادهها در روزهای پس از آن تحمل کردند، هنوز هم دردناک است. «خانوادهها مجبور بودند برای تحویل گرفتن اجساد عزیزانشان پولهای کلان بپردازند. آنهایی که توانایی پرداخت نداشتند، اجساد را از دست میدادند و تنها خاطرهای تلخ بر جا میماند.»
برخی خانوادهها شبانه اجساد را در خودروها پنهان میکردند، به امید آنکه فرصتی برای دفن امن پیدا شود. برخی دیگر، مجبور بودند عزیزانشان را مخفیانه دفن کنند – گاهی در باغها، گاهی در قبرهای بینشان – در حالی که هیچ راهی برای یادبود رسمی نداشتند و سکوت و تاریکی بر همه جا سایه افکنده بود.
او میگوید: «پس از کشتار، شهر ویران به نظر میرسید. نه اینترنت، نه ارتباط. هر جا میرفتم میشنیدم یک نفر دیگر مرده. مثل زندان بود؛ انزوای کامل.»
نامها برای حفاظت از هویت افراد تغییر داده شدهاند.
منبع: دگاردین

