در دوره هایی که جامعه برای مدتی طولانی با انسداد سیاسی، فشار اقتصادی و محدودیتهای گسترده اجتماعی مواجه بوده است، تغییر لحن گفتگوی عمومی امری قابل انتظار است. واژگان اصلاح، گذار تدریجی یا نهادسازی به تدریج جای خود را به مفاهیمی چون سقوط، براندازی، تغییر فوری و در نهایت خشونت سیاسی میدهند. در چنین فضایی، هر سخنی که بر مکث، احتیاط یا پرسش از پیامدها تاکید کند، به سرعت به عنوان نادیده گرفتن رنج مردم یا دفاع از وضع موجود تعبیر میشود. این واکنش بیش از آنکه حاصل بررسی دقیق باشد، بازتاب شرایط روانی جمعی است که در آن خشم، فرسودگی و احساس بن بست، افق تصمیم گیری را محدود میکند.
با این حال، تجربه تاریخی نشان می دهد که شدت نارضایتی اجتماعی به تنهایی تعیین کننده سرنوشت سیاسی یک کشور نیست. آنچه مسیر آینده را شکل می دهد، نسبت میان خشونت سیاسی، نحوه سازماندهی کنش سیاسی، جایگاه نهادها و توان نیروهایی است که بتوانند در لحظات بحرانی نقش بازدارنده ایفا کنند. بررسی تحولات قرن بیستم و بیست و یکم نشان میدهد که کشورها با وجود تفاوتهای فرهنگی و تاریخی، اغلب در الگوهایی قابل تشخیص حرکت کردهاند.
چرا تغییرات آهسته سیاسی گاهی پایدارتر از انقلابهای سریعاند؟
در برخی کشورها، تغییرات سیاسی بزرگ در بستری رخ داده که حتی در شرایط بحرانی، تاکید بر چارچوبهای حقوقی و نهادی حفظ شده است. در این جوامع، مسئله اصلی جایگزینی فوری یک قدرت با قدرتی دیگر نبوده، بلکه بازسازی تدریجی نظم سیاسی در اولویت قرار داشته است.
آلمان پس از جنگ جهانی دوم نمونهای روشن از این مسیر است؛ کشوری که به جای انکار گذشته یا تسلیم شدن به منطق انتقام، پذیرش مسئولیت تاریخی و سرمایه گذاری سنگین بر قانون اساسی و آموزش مدنی را انتخاب کرد. هند پس از استقلال نیز، با وجود تنوع مذهبی، قومی و زخمهای عمیق استعمار، کوشید اختلافات را در چارچوب نهادی مدیریت کند. ژاپن در دوران بازسازی پس از جنگ و برخی جوامع شمال اروپا نیز نمونههایی هستند که نشان میدهند تغییر آهسته اما نهادمحور، هرچند پرهزینه و زمان بر، میتواند به نظمی قابل زیست منجر شود.
آیا خشونت سیاسی میتواند به گذار دموکراتیک منجر شود؟
در گروهی دیگر از کشورها، آغاز مسیر با التهاب، شور انقلابی و حتی خشونت سیاسی همراه بوده است. اما در نقطهای حساس، نیروهایی توانستهاند روند را مهار کرده و به سمت سیاست نهادی بازگردانند. در این تجربهها، جامعه ابتدا به سوی رادیکالیسم حرکت کرده است. اما هزینههای آن به اندازهای ملموس شده که زمینه برای بازنگری فراهم آمده است.
فرانسه پس از تجربه دوران ترور، به تدریج به این جمع بندی رسید که خشونت سیاسی نمیتواند بنیان جمهوری پایدار باشد. آفریقای جنوبی، با وجود دهههها تبعیض و سرکوب، از مسیر انتقام جمعی فاصله گرفت و سازوکاری برای حقیقتیابی و آشتی برگزید. اسپانیا پس از پایان دیکتاتوری فرانکو، به جای تسویه حساب فوری، گذار آرام و مبتنی بر توافق را ترجیح داد. تجربه ایرلند شمالی، شیلی پس از پینوشه و برخی کشورهای اروپای شرقی نیز نشان می دهد که حتی پس از دوره های پرتنش، امکان بازگشت به سیاست مبتنی بر نهاد وجود دارد، اگر نیروهایی بتوانند منطق حذف و شتاب را مهار کنند.
خشونت سیاسی چگونه نهادها را فرو میریزد؟
وجه مشترک این نمونهها آن است که نیروهای بازدارنده معمولا در اقلیت بودهاند، محبوبیت فوری نداشتهاند و حتی به سازش کاری متهم شدهاند. با این حال، نقش آنها در جلوگیری از تعمیق چرخه خشونت سیاسی و حفظ امکان سیاست، تعیین کننده بوده است. این تجربهها نشان میدهند که گذار دموکراتیک اغلب نه محصول پیروزی قاطع یک جریان، بلکه نتیجه مجموعهای از عقب نشینیها، مصالحهها و تصمیمهای پرهیزکارانه است.
تجربه کشورهایی که انقلاب به اقتدارگرایی انجامید
در مقابل، تاریخ معاصر مملو از مواردی است که در آنها شدت خشونت سیاسی و رادیکالیسم چنان بالا بوده که هیچ نیرویی نتوانسته روند را مهار کند. در این کشورها، خشونت به ابزار اصلی سیاست تبدیل شده است. درنتیجه نهادها فرو ریختهاند و هشدارها درباره پیامدهای بلندمدت نادیده گرفته شده است.
روسیه پس از انقلاب ۱۹۱۷، چین پس از ۱۹۴۹، ایران پس از ۱۳۵۷، کوبا، ویتنام، کامبوج و کره شمالی نمونههای شناخته شدهتری از این مسیر هستند. در دورههای متاخرتر نیز میتوان به سوریه، لیبی و یمن اشاره کرد. کشورهایی که یا در چرخه اقتدارگرایی گرفتار شدند یا در فروپاشی مزمن فرو رفتند.
تفاوتهای این کشورها بسیار است، اما یک شباهت اساسی در همه آنها دیده میشود. در لحظهای که خشونت سیاسی و شتاب به معیار مشروعیت سیاسی تبدیل شد و وعده اصلاح به آینده نامعلوم موکول گردید، امکان شکلگیری نظم دموکراتیک عملا از میان رفت. نظم پیشین فروپاشید. اما ابزارهایی که برای این فروپاشی به کار گرفته شد، خود به بنیان نظم جدیدی تبدیل شد که اغلب بستهتر و خشنتر از قبل بود.
ایران امروز: بین خشونت سیاسی و گذار دموکراتیک
ایران امروز در موقعیتی میان این الگوها قرار دارد. نه میتوان آن را در زمره جوامعی دانست که از ابتدا بر نهاد و قانون تکیه داشتهاند و نه میتوان سرنوشت آن را به طور قطعی همسان تجربههای شکست خورده دانست. با این حال، برخی نشانهها قابل تامل است. تاکید روزافزون بر تغییر فوری، عادی سازی خشونت سیاسی به عنوان ابزار فشار، برجسته شدن نقش عدد قربانیان در منازعه سیاسی و امید بستن به فشار یا حمایت بیرونی، همگی عناصری هستند که در تجربههای تاریخی، اغلب به پیچیدهتر شدن مسیر گذار انجامیدهاند.
در این فضا، صداهایی که بر پیامدهای بلندمدت، هزینههای انسانی و ضرورت حفظ حداقلی از اخلاق سیاسی تاکید میکنند، به راحتی به حاشیه رانده میشوند. این صداها نه لزوما مدافع وضع موجود هستند و نه بیخبر از رنج جامعه. در بسیاری از موارد، آنها صرفا بر این نکته پای میفشارند که همه مسیرهای خروج از بحران، به آیندهای بهتر منتهی نمیشوند. همچنین برخی انتخابها، حتی اگر از سر استیصال باشند، میتوانند هزینههایی فراتر از یک نسل تحمیل کنند.
اگر معیار قضاوت، شواهد تاریخی باشد، نتیجه ای هرچند ناخوشایند اما روشن برای تحلیل آینده سیاسی ایران به دست میآید. تغییراتی که با شتاب، حذف نهادها و توجیه خشونت پیش رفتهاند، در اغلب موارد به دموکراسی پایدار منتهی نشدهاند. در مقابل، مسیرهایی که کندتر، پرتنشتر و مبتنی بر مصالحه و نهادسازی بودهاند، هرچند کم شمار و دشوار، تنها نمونههای قابل اتکای گذار دموکراتیک به شمار میروند.
جمعبندی نهایی
این جمع بندی به معنای توصیه به سکون یا پذیرش وضع موجود نیست. بلکه یاداوری این واقعیت است که سیاست فقط درباره نیتها نیست، درباره پیامدها نیز هست. پرسش اصلی شاید این نباشد که جامعه تا چه اندازه خشمگین است، بلکه این باشد که این خشونت سیاسی قرار است چه نوع نظمی را بسازد. تاریخ نشان داده است که پاسخ شتاب زده به این پرسش، میتواند آیندهای را قربانی کند که هنوز فرصت شکل گیری نیافته است.
در نهایت، میان خشم و سیاست، فاصلهای ظریف اما تعیین کننده وجود دارد. عبور از این فاصله، نه با انکار رنج، بلکه با پذیرش مسئولیت تاریخی ممکن میشود. مسئولیتی که گاهی مهمترین بخش آن، پرهیز از تکرار خطاهایی است که پیش از این، بهای سنگین خود را گرفتهاند.
