در هفتههای اخیر، یک پرسش مهم در میان بخشی از جامعه ایرانیان خارج از کشور، بهویژه در کانادا، اروپا و برخی دیگر از کشورهای مهاجرپذیر، جدیتر از گذشته مطرح شده است:
وقتی یک بیزینس ایرانی روی ویترین فروشگاه، صفحه اینستاگرام، فضای کاری، پیشخوان رستوران، سالن زیبایی، سوپرمارکت یا دفتر خدماتی خود یک نماد سیاسی نصب میکند، آیا این الزاماً انتخاب آزادانه صاحب آن کسبوکار است؟
یا بخشی از واقعیت پنهانتری را نشان میدهد؛ واقعیتی که در آن فشار اجتماعی، ترس از برچسبزنی، نگرانی از بایکوت، حمله آنلاین، تخریب اعتبار، تهدید مشتریان و حتی فشار گروههای سازمانیافته، صاحب کسبوکار را به سمت نمایش یک موضع سیاسی مشخص سوق میدهد؟
این پرسش، دیگر فقط یک بحث نظری نیست. در هفتههای اخیر، واکنشهای گسترده در شبکههای اجتماعی نشان داده که موضوع سیاسی شدن بیزینسهای ایرانی خارج از کشور، از سطح شعار و اختلاف سیاسی عبور کرده و به یکی از حساسترین نقاط زندگی مهاجران رسیده است: نان، بازار، مشتری، اعتماد، اعتبار و امنیت کسبوکار.
ماجرا از کجا شروع شد؟
در روزهایی که موشکها و بمبها بر سر خانه و زندگی مردم ایران فرود میآمد، بخشی از جریانهای افراطی در خارج از کشور، از جمله در کانادا، نهتنها در کنار مردم ایران نایستادند، بلکه با پرچم اسرائیل، شعارهای تند، حمایت از فشار خارجی، جشنهای خیابانی و کمپینهای رسانهای، عملاً در برابر بخش بزرگی از جامعه ایرانی قرار گرفتند.
برای بخشی از ایرانیان خارج از کشور، این رفتار یک اختلاف سیاسی معمولی نبود. مسئله برای آنان، فقط مخالفت یا موافقت با یک حکومت نبود؛ مسئله خانه، خانواده، امنیت مردم، حرمت ایران، مخالفت با جنگ و ایستادن در برابر عادیسازی حمله نظامی به سرزمین مادری بود.
امروز نشانههای روشنی دیده میشود که همان رفتارها بیپاسخ نمانده است.
در مونترال، تورنتو، ونکوور و برخی دیگر از شهرهای کانادا و اروپا، بخشی از جامعه ایرانی میگوید دیگر حاضر نیست پول خود را در کسبوکارهایی خرج کند که به باور آنان، در روزهای جنگ و حمله نظامی به ایران، کنار مردم ایران نایستادند و در عوض با جریانهای افراطی، حامیان تحریم، فشار اجتماعی و مواضع تند سیاسی همراه شدند.
اما مسئله فقط بایکوت نیست. مسئله این است که آیا بازار ایرانیان خارج از کشور هنوز یک فضای امن اقتصادی و اجتماعی است، یا به میدان جنگ روایتها، فشار سیاسی، تهدید، فحاشی و آزمون وفاداری تبدیل شده است؟
آزادی بیان یا فشار سازمانیافته؟
اصل آزادی بیان روشن است. هر صاحب کسبوکاری، مانند هر شهروند دیگر، حق دارد باور سیاسی، اجتماعی یا فرهنگی خود را داشته باشد و حتی اگر بخواهد، آن را آشکار کند. اگر صاحب یک فروشگاه، رستوران، آرایشگاه یا شرکت خدماتی با اختیار کامل و از روی باور شخصی تصمیم بگیرد موضع سیاسی خود را علنی کند، این حق اوست.
اما پرسش اصلی از جایی آغاز میشود که این نمایش سیاسی دیگر الزاماً انتخاب آزادانه نباشد.
اگر فضای جامعه طوری ساخته شود که یک کسبوکار برای حفظ مشتری، فرار از برچسبزنی، جلوگیری از حمله آنلاین، در امان ماندن از بایکوت، پیشگیری از تخریب اعتبار یا حفظ امنیت روانی کارکنانش ناچار شود نماد سیاسی خاصی را نمایش دهد، آیا هنوز میتوان آن را انتخاب آزاد نامید؟
وقتی به یک مغازهدار گفته میشود اگر فلان نماد را نصب نکنی، از تو خرید نمیکنیم؛ وقتی به یک رستوراندار القا میشود اگر همراه ما نباشی، علیه تو کمپین میسازیم؛ وقتی صاحب یک سالن خدماتی احساس میکند برای ادامه کار باید موضع سیاسی خود را اثبات کند؛ اینجا دیگر بحث صرفاً آزادی بیان نیست. اینجا مرز باریک میان آزادی و فشار اجتماعی آشکار میشود.
چه کسانی از این وضعیت سود میبرند؟
آیا جامعه ایرانیان خارج از کشور صرفاً گرفتار اختلافات داخلی خود شده است، یا برخی شبکههای بیرونی، جریانهای سیاسی سازمانیافته و حتی بازیگران خارجی و نهادهای اطلاعاتی از جمله موساد، میتوانند از این شکافها برای نفوذ، جهتدهی، عملیات روانی و تشدید اختلافات استفاده کنند؟ به ویژه اینکه دراین میان همراه داشتن پرچم اسرائیل در تجمعات به یک رویه عادی سازی شده برای این گروه تبدیل شده، نکتهای که سابقا به این شکل نبود، به همین جهت وجود گسترده نقش و جریانهای فکری سازمانهای اطلاعاتی از جمله موساد را در بین جامعه بیشتر عریان می کند.
این پرسش به معنای طرح اتهام قطعی علیه شخص یا گروه مشخص نیست؛ بلکه یک هشدار جدی درباره واقعیت جهان امروز است.
در دنیای معاصر، جنگ فقط با موشک، تانک و بمب انجام نمیشود. جنگ روایتها، عملیات روانی، اثرگذاری بر جوامع مهاجر، تحریک شکافهای قومی و سیاسی، برجستهسازی دوگانههای اجباری، سازماندهی حملات آنلاین، فشار بر چهرهها، بایکوتهای هدفمند، برچسبزنی و تولید ترس، همگی میتوانند بخشی از یک میدان اثرگذاری گسترده باشند.
جوامع مهاجر، بهویژه جوامعی که با بحران هویت، خاطره سیاسی، زخم مهاجرت، خشم اجتماعی و پیوند عاطفی با سرزمین مادری روبهرو هستند، میتوانند هدف آسانتری برای این نوع عملیات روانی باشند.
وقتی یک جامعه مهاجر بهجای گفتوگو وارد چرخه حذف، تهدید، فحاشی، لیستسازی، فشار اقتصادی و حمله به اعتبار افراد میشود، عملاً آسیبپذیرتر میشود؛ نه فقط در برابر اختلافات داخلی، بلکه در برابر هر نیرویی که بخواهد از این شکاف برای اهداف سیاسی، امنیتی یا تبلیغاتی خود استفاده کند.
آزمون میدانی غیررسمی در شبکه ایکس
برای بررسی دقیقتر این وضعیت، یک آزمون میدانی غیررسمی در فضای عمومی شبکه اجتماعی ایکس انجام شد؛ آزمونی که هدف آن، نه تحریک جامعه، بلکه سنجش واکنش واقعی مخاطبان نسبت به موضوع سیاسی شدن فضای کسبوکارهای ایرانی خارج از کشور بود.
طرح موضوع ساده بود: «بازار حافظه دارد. جامعه هم حافظه دارد. وقتی تحریم و فشار را به ابزار سیاسی تبدیل میکنی، نباید تعجب کنی اگر همان ابزار روزی به سمت خودت برگردد.»
در ادامه این پرسش مطرح شد که آیا بخشی از جامعه ایرانی کانادا، در واکنش به مواضع سیاسی، حمایت از جنگ، همراهی با جریانهای افراطی یا فشارهای پیشین بر کسب و کارهای ایرانی کانادا، در حال فاصله گرفتن از برخی بیزینسهاست یا خیر.
نتیجه قابل توجه بود. واکنشها فقط در سطح موافقت یا مخالفت باقی نماند. نوع کامنتها، شدت فحاشیها، حجم برچسبزنیها، تهدیدها و مهمتر از همه، برخی اعترافهای مستقیم و غیرمستقیم کاربران نشان داد که مسئله بسیار جدیتر از یک اختلاف نظر سیاسی ساده است.
در میان واکنشها، برخی کاربران صراحتاً نوشتند که اگر یک بیزینس نماد سیاسی مورد نظر آنان را نصب نکند، از آن خرید نمیکنند. برخی دیگر تأیید کردند که در برخی مناطق، فروشگاهها، رستورانها و حتی آرایشگاههای ایرانی به شکل گسترده از نمادهای سیاسی استفاده کردهاند. این اعترافها، حتی وقتی از سوی مخالفان مطرح میشد، یک نکته مهم را روشن کرد: سیاست عملاً وارد بازار کسب و کارهای ایرانی کانادا شده است.
از سوی دیگر، حجم قابل توجهی از کاربران اعلام کردند که دیگر نمیخواهند پول خود را در کسبوکارهایی خرج کنند که به باور آنان حامی جنگ، حامی فشار خارجی یا همراه با جریانهای افراطی بودهاند؛ بهویژه آن دسته از کسبوکارها یا چهرههایی که در روزهای حمله به ایران، آشکارا از اسرائیل حمایت کردند یا در برابر رنج مردم ایران موضعی تحقیرآمیز گرفتند.
در یک بازه مشخص از این واکنشها، ۶۲۲ نفر از کاربران بهنحوی از بایکوت یا فاصله گرفتن از این دسته از بیزینسها حمایت کردند؛ در مقابل، حدود ۱۱۰ نفر با حمله، فحاشی، انکار یا دفاع از فشار سیاسی، تلاش کردند نشان دهند این موج اهمیت چندانی ندارد. اما نکته مهم اینجاست که صدای بلند یک اقلیت پرخاشگر، الزاماً به معنای اکثریت اجتماعی نیست.
بخش زیادی از جامعه وارد جنگ کامنتی نمیشود. فحش نمیدهد. تهدید نمیکند. لشکرکشی مجازی راه نمیاندازد. فقط تصمیم میگیرد. و این تصمیم خاموش، برای بازار بسیار مهمتر از صدای پرهیاهوی کامنتهاست.
مشتری خاموش؛ خطر واقعی برای بیزینسهای سیاسیشده
یکی از مهمترین نتایج این واکنشها، آشکار شدن نقش «مشتری خاموش» بود.
مشتری خاموش الزاماً زیر پستها نمینویسد. شاید حتی در شبکههای اجتماعی حضور فعالی نداشته باشد. نه فحش میدهد، نه بیانیه صادر میکند، نه بحث میکند و نه وارد درگیری سیاسی میشود.
او فقط مسیر خریدش را عوض میکند.
دیگر به آن فروشگاه نمیرود.
دیگر از آن رستوران سفارش نمیدهد.
دیگر به آن آرایشگاه مراجعه نمیکند.
دیگر آن بیزینس را به دوستانش معرفی نمیکند.
دیگر پولش را در جایی خرج نمیکند که احساس کند در روزهای سخت، کنار مردم ایران نایستاده است.
این همان نقطهای است که بسیاری از کسبوکارهای سیاسیشده آن را جدی نمیگیرند. آنها ممکن است تصور کنند تا زمانی که هواداران پر سر و صدا در کامنتها حضور دارند، بازارشان امن است. اما بازار فقط با صدای بلند اداره نمیشود. اعتماد، مهمترین سرمایه هر بیزینس است و وقتی اعتماد از بین برود، بازگرداندن آن بسیار دشوار است.
روایت نسترن؛ وقتی فشار سیاسی به اتاق درمان هم میرسد
در میان واکنشهایی که پس از انتشار گزارش و بحثهای عمومی مطرح شد، یکی از پیامهای مهم، روایت نسترن، یک رواندرمانگر ساکن کانادا بود. نام خانوادگی او نزد رسانه محفوظ است.
نسترن در یک پیام صوتی خصوصی، ضمن تشکر از پرداختن به این موضوع، تأکید کرد که خود را فردی ضد جنگ میداند؛ اما این ضد جنگ بودن به معنای حمایت از وضعیت فعلی داخل ایران نیست. او گفت که بهشدت منتقد شرایط داخلی ایران است، اما همزمان با مداخله خارجی، حمله نظامی و نسخههای جنگطلبانه برای «نجات مردم» مخالف است.
به گفته او، جنگ نهتنها مردم را نجات نمیدهد، بلکه فقر، درماندگی، عقبماندگی، اضطراب و آسیب روانی بیشتری برای جامعه به همراه میآورد.
اما بخش تکاندهنده روایت نسترن، مربوط به فشارهایی بود که به گفته او، علیه افراد ضد جنگ در جامعه ایرانیان خارج از کشور شکل گرفته است. او توضیح داد که برخی گروههای افراطی، افرادی مانند او را بایکوت کردهاند، به مشتریان و مراجعهکنندگان فشار آوردهاند و حتی از مسیر دوستان و آشنایان تلاش کردهاند دیگران را از مراجعه به او منصرف کنند.
او گفت برخی افراد به او پیام دادهاند که دوستانشان به آنها گفتهاند دیگر به او مراجعه نکنند. حتی برخی گفتهاند نمیتوانند پستهای علمی و تخصصی او را لایک کنند، چون به محض لایک کردن، مورد حمله قرار میگیرند.
پیامدهای اجتماعی مواضع ضد جنگ در جامعه مهاجر
این روایت، ابعاد نگرانکنندهتری از مسئله را نشان میدهد.
وقتی یک رواندرمانگر، که کارش حمایت روانی، درمان، گفتوگو و کمک به سلامت ذهنی افراد است، به دلیل موضع ضد جنگ خود با بایکوت، فشار و ترس اجتماعی مواجه میشود، یعنی بحران از سطح مغازه و ویترین عبور کرده و به حوزههای حساستری مانند درمان، سلامت روان و رابطه حرفهای با مراجعهکننده رسیده است.
این فقط یک دعوای سیاسی نیست. این یعنی جامعهای که باید در مهاجرت پناهگاه روانی و اجتماعی افراد باشد، در حال تبدیل شدن به میدان ترس، کنترل و حذف است.
بایکوت؛ حق مصرفکننده یا ابزار ارعاب؟
بایکوت در ذات خود، اگر انتخاب فردی و آگاهانه مصرفکننده باشد، بخشی از آزادی بازار است. هر فرد حق دارد تصمیم بگیرد پولش را کجا خرج کند. حق دارد از یک فروشگاه خرید کند یا نکند. حق دارد از یک رستوران حمایت کند یا نکند. حق دارد بر اساس ارزشها، باورها و تجربه شخصی خود، رابطهاش را با یک بیزینس تنظیم کند.
اما مرز مهمی وجود دارد.
وقتی بایکوت با تهدید، فحاشی، حمله به خانواده، تخریب اعتبار، فشار به کارکنان، تهدید مراجعهکنندگان، تحمیل نماد سیاسی، لیستسازی برای آسیب زدن یا عملیات هماهنگ تخریب آنلاین همراه شود، دیگر فقط رفتار مصرفکننده نیست. در چنین وضعیتی، بایکوت از یک حق فردی به ابزار فشار اجتماعی و ارعاب تبدیل میشود.
همینجا باید خط روشن کشید:
انتخاب مصرفکننده محترم است.
حق خرید نکردن محترم است.
حق نقد کردن محترم است.
اما تهدید کسب و کارهای ایرانی چه در داخل کانادا و چه در کشورهای دیگر، ترساندن مشتریان، تحمیل نماد سیاسی، فحاشی سازمانیافته، حمله به خانوادهها و ایجاد فضای ناامن برای فعالان اقتصادی و حرفهای، از هر طرفی که باشد، محکوم است.
کسبوکار ایرانی؛ پناهگاه اقتصادی یا میدان جنگ سیاسی؟
جامعه ایرانیان خارج از کشور باید از خود بپرسد:
آیا ما در حال ساختن یک کامیونیتی اقتصادی قدرتمند هستیم، یا در حال تبدیل کردن بازار، رستوران، فروشگاه، آرایشگاه، کلینیک، دفتر خدماتی و شرکتهای خودمان به میدان جنگ سیاسی؟
آیا کسبوکار ایرانی باید برای فروش یک بسته نان، یک وعده غذا، یک خدمات زیبایی، یک جلسه درمان، یک مشاوره حقوقی یا یک سرویس تجاری، ابتدا از آزمون وفاداری سیاسی عبور کند؟
آیا مشتری ایرانی باید هنگام ورود به یک فروشگاه، احساس کند وارد یک فضای تجاری شده یا وارد یک ستاد سیاسی؟
آیا صاحب بیزینس حق ندارد بدون نصب نماد سیاسی، بدون شعار دادن، بدون ورود به جنگهای مجازی و بدون اعلام وفاداری به یک جریان، فقط کار کند، بفروشد، مالیات بدهد، کارمند نگه دارد و زندگیاش را اداره کند؟
این پرسشها ساده نیستند؛ اما امروز به قلب مسئله تبدیل شدهاند. زیرا وقتی سیاست وارد بازار شود، هیچکس در امان نمیماند.
امروز ممکن است فشار علیه یک گروه باشد، فردا علیه گروهی دیگر. امروز ممکن است یک جریان از ابزار بایکوت استفاده کند، فردا همان ابزار به سمت خودش بازگردد. امروز ممکن است یک صاحب بیزینس با نصب یک نماد احساس امنیت کند، فردا همان نماد مشتریان خاموش را از او دور کند.
بازار با احساسات کوتاهمدت اداره نمیشود.
بازار با اعتماد، اعتبار، ثبات و احساس امنیت مشتریان زنده میماند.
شکاف جامعه ایرانیان خارج از کشور و بهرهبرداری بازیگران بیرونی
یکی از خطرناکترین ابعاد این وضعیت، شکاف عمیق در جامعه ایرانیان خارج از کشور است.
بخشی از مخاطبان در واکنشها اعلام کردند که دیگر نهتنها از برخی کسب و کارهای سیاسیشده ایرانی چه در کشور کانادا و چه در کشورهای اروپایی خرید نمیکنند، بلکه بهطور کلی از بیزینسهای ایرانی فاصله گرفتهاند. برای آنان، تجربه فحاشی، فشار، بیاعتمادی، کیفیت پایین خدمات، رفتار بد، گرانفروشی یا سیاسی شدن فضا باعث شده ترجیح دهند از کسبوکارهای غیرایرانی خرید کنند.
این نشانه خطرناکی است.
جامعه مهاجر اگر نتواند شبکه اعتماد اقتصادی بسازد، اگر نتواند میان اختلاف سیاسی و امنیت کسبوکار مرز بگذارد، اگر نتواند از نان مردم و اعتبار حرفهای افراد محافظت کند، بهتدریج سرمایه اجتماعی خود را از دست میدهد.
و جامعهای که سرمایه اجتماعی خود را از دست بدهد، در برابر نفوذ، عملیات روانی، تحریک خارجی و بازیگران سازمانیافته آسیبپذیرتر میشود.
در چنین فضایی، پرسش درباره نقش بازیگران خارجی، از جمله نهادهای اطلاعاتی و امنیتی مانند موساد، پرسشی غیرواقعی یا دور از ذهن نیست؛ بلکه بخشی از تحلیل جنگ روایتها و عملیات نفوذ در جوامع مهاجر است.
وقتی بخشی از جامعه ایرانیان خارج از کشور، در حساسترین روزهای جنگ، به سمت پرچم اسرائیل، حمایت از حمله نظامی، عادیسازی بمباران ایران یا تحقیر قربانیان ایرانی حرکت میکند، باید پرسید این گفتمان چگونه ساخته، تقویت و عادیسازی شد؟
چه شبکههایی آن را برجسته کردند؟
چه رسانههایی آن را بازنشر دادند؟
چه گروههایی از آن سود بردند؟
و چه کسانی از تبدیل جامعه ایرانی به مجموعهای متخاصم، متفرق و بیاعتماد نفع میبرند؟
اینها پرسشهایی است که رسانهها، فعالان اجتماعی و پژوهشگران جامعه مهاجر باید جدی بگیرند.
نه برای توطئهسازی؛ بلکه برای فهم سازوکارهای اثرگذاری، نفوذ، جنگ روانی و فروپاشی اعتماد اجتماعی.
نتیجه؛ بازار حافظه دارد
آنچه در هفتههای اخیر آشکار شد، فقط یک موج احساسی نبود. این یک نشانه اجتماعی بود.
نشانهای از اینکه سیاست از خیابان، رسانه و شبکههای اجتماعی عبور کرده و به صندوق فروشگاه، میز رستوران، صندلی آرایشگاه، اتاق درمان و رابطه روزمره مشتری و صاحب بیزینس رسیده است.
نشانهای از اینکه بخشی از ایرانیان خارج از کشور، دیگر نمیخواهد میان اعتراض به وضعیت ایران و حمایت از جنگ علیه ایران، تفاوتی قائل نشود.
نشانهای از اینکه برای بسیاری از ایرانیان، مخالفت با وضعیت حاکم در ایران یک چیز است و شادی در روز بمباران ایران، ایستادن کنار پرچم اسرائیل، حمایت از فشار خارجی و بیاعتنایی به رنج مردم ایران چیز دیگری.
این دو را نمیتوان با یک برچسب ساده یکی کرد.
مخالفت با جنگ، مخالفت با تحریم مردم، مخالفت با بمباران خانه و زندگی ایرانیان و مخالفت با فشار سیاسی بر کسبوکارها، حمایت از هیچ حکومت و جریانی نیست. این حداقل موضع انسانی، ملی و اخلاقی است.
جامعه ایرانی خارج از کشور اگر میخواهد کامیونیتی قدرتمند بسازد، باید بتواند میان اختلاف سیاسی و امنیت اقتصادی مرز بگذارد. باید بتواند حق انتخاب مصرفکننده را به رسمیت بشناسد، اما تهدید و ارعاب را محکوم کند. باید بتواند از آزادی بیان دفاع کند، اما تحمیل نماد سیاسی را نقد کند. باید بتواند با جنگ، فشار خارجی و عملیات روانی مرزبندی کند، بدون آنکه گرفتار برچسبهای سادهساز شود.
بازار فقط محل خرید و فروش نیست؛ محل اعتماد است
وقتی اعتماد آسیب ببیند، مشتری شاید چیزی نگوید. شاید فریاد نزند. شاید حتی در کامنتها حاضر نشود. اما مسیر خریدش را عوض میکند.
مشتری خاموش، یکی از خطرناکترین هشدارها برای کسبوکارهای ایرانی در کانادا و خارج از کشور است.
بازار حافظه دارد.
جامعه هم فراموش نمیکند.