پس چرا دیگه برام نمی رقصی؟ برقص، فقط برای من برقص!

297
رقص



حدود نه یا ده سال پیش بود در یک شب تابستانی ساعت تقریبا نزدیک های نه شب بود و من در کنار ساختمان تئاتر بولشو مشغول کشیدن سیگار بودم تا زودتر ساعت نه شب شود و وارد سالن شوم.
برای اولین بار دیدم که از تاکسی پیاده شد و هراسان از پله ها بالا میرفت. عجیب زیبا و جذاب با چشمانی خیره کننده نیم نگاهی به من هم انداخت و رفت. در سالن که نشسته بودم مدام در حال فکر کردن به او بودم تا ناگهان او را بر روی سن در حال اجرای یک رقص زیبا دیدم و محو تماشا، او داشت با موسیقی Andres Linetzky Ernesto Romeo – Sentimientos هنر خود را به نمایش می گذاشت.
چند ماه از آن شب می گذشت و ما دیگر دوستان بسیار خوب و نزدیکی بودیم و شاید اینکار باعث میشد زندگی دانشجویی ما در غربت اندکی قابل تحمل شود. یک روز به من گفت باید برود موزه هرمیتاژ برای یک اجرای نمادین، که در شهر دیگری بود.
بهش گفتم میشه نری! آخه زمستون های لعنتی اینجا رو میدونی که چطوریه. گفت نمیشه باید حتما برم و رفت! و من دگر از او خبری نگرفتم. تا اینکه او را دیدم اما او دستهایش را کشید و جلوی صورتش گرفت. با این کار انگار از دنیا جدامیشد.
پشت دستهایش خودش بود، دشت بود وبهار. پشت دستهایش دستهایم را گرفت، در دشت میدوید، پشت دستهایش دنیا جای بهتری بود.
و من امروز پس از این همه سال کودکی را در میدان هنرهای مونترال دیدم که با همین موزیک تمرین رقص می کند. انگار در زندگی همه آدمها آدمهای دیگری هستند که یک روزی برای همیشه دیگر نیستند.


(ارسالی از طرف یکی از مخاطبان هدهد)